همیشه دوست داشتم سخت ترین راهها رو انتخاب کنم….

یه جور بیماری می تونه باشه

بیماری مهلکی که به مرگ بیمار منجر میشه

هدفون گذاشتم رو گوشم که همه فکر کنن دارم آهنگ گوش میدم نیان سراغم

تو خونه ،سر کار

چرا انقدر گریزون شدم از آدمها ؟

ساده است

جسارت گذشته رو ندارم… می ترسم

همین

اگه گذشته بود شاید انتخاب دیگه ای می داشتم اما الان….

جسارت

جسارت

چیزی که الان دیگه انگار ندارم

کاش انقدر گیج نبودم … انگار هیچ چیز افق روشنی نداره… شاید داره من نمیبینمشون … شاید عوارض آب و هوای این جزیره است که همیشه ابریه و هیچ وقت نمی تونی خورشید رو درست ببینی… یه نشونه هم پیدا شه کافیه. میفهمی؟

یه وقتهایی یه اتفاقهایی می افته که مثل خواب دیدن می مونه . سریع کوتاه و تاثیر گذار

اون موقع است که گیج میزنی که عمقش زیاد بوده در فرصت کوتاهش یا چون مثل صاعقه یهو نازل شده انقدر تاثیر گذاشته ….

الان گیج میزنم