بایگانی ماهیانه: نوامبر 2010

به‌ او گفتم وقتی قرار است جایی را ترک کنی دچار چنین حس غریبی می‌شوی که نه‌تنها [در آینده] دلتنگ آدم‌هایی خواهی شد که دوست‌شان داری، بلکه دلت برای خودت، آن‌طور که حالا در این لحظه و این‌جا هستی هم تنگ خواهد شد، چرا که تو دیگر هرگز همین آدم نخواهی بود.

آذر نفیسی

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو/ پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو/ سخن رنج مگوجز سخن گنج مگو / ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو

خدا می داند
در بود و نبود ما
این راز سر به مهر بی چرا از چیست
از چیست که چراخ شکسته نیز
از کشف بی سوال بوسه
به زانو در آمده است
هی پرده خوان غمگین سهره ها و سوسن ها
در بنماندن این همه رفته را
در آمدی بیا
که پروردگار ملائک پرده نشین
از آموختن آواز علاقه به آدمی
پشیمان است