بایگانی ماهیانه: می 2010

گاهی انقدر خسته میشی از توهین و تحقیر و فریاد… انقدر خسته میشی از تمامی تلاشهای بی حاصلت برای یک زندگی …انقدر خسته میشی برای دانستن حس زنده بودن و زنده قلمداد شدن که دیگه یه جا وایمیستی …..
و اونجاست که محکوم میشی به هزار کار نکرده و بهانهء نداشته که تو محکومی در قاموس دیگران به پذیرش هر آنچه که نبودی … به پذیرش اینکه تو هرزه ای بیش نبودی …. به پذیرش اینکه تو نیازمندی برای جهت گرفتن در زندگی حقیر شی … التماس کنی برای دیدن یک لبخند و شنیدن یک صدای مهربان …
و اونجاست که توصیه میشی به لاس زدن ….توصیه میشی به پناهنده شدن … توصیه میشی به نبودن….
و درست زمانی که باید شاد باشی برای پایان گرفتن تمام انتظارها ، زمانی که بهترین و شیرین ترین لحظه می تونه باشه …. لحظه ای که دقیقه به دقیقه اش رو میشمردی و مجسم می کردی … نگاه می کنی و میبینی هیچ کس کنارت نیست …. به یاد میاری که تو و تمامی انتظار و تمامی لحظه هات رو به راحتی آب خوردن انداختن توی سطل آشغال و بعد تو باید بابتش رسما عذر خواهی کنی ….
همه اینها بهانه است … بهانه برای هفت ماه انتظار …. برای هفت ماه توهین شنیدن … برای هفت ماه ندیدن و ندیده شدن …
و وقتی فقط نیاز داری که حس کنی بودن و خواسته شدنت رو …
می بینی که هیچ چیز در انتظارت نیست