بایگانی ماهیانه: آوریل 2007

پر بیراه نمی گفت
پیرمرد خاکستری؛
وقتی آسمانت چیزی کم داشته باشد
به تکه ابری سیاه هم دل می بندی…

قدیما می گفتن وای به حال روزی که آدم از دوست صمیمیش از پشت خنجر بخوره…
الان می فهمم چه حسی داره !!!

فمینست عزیز منو به بازی آرزو دعوت کرد…
۵ آرزو گفتنش آسونه و نوشتنش سخت…خدا رو شکر یه سری از بچه ها آرزوی دموکراسی و جهانی بی جنگ و جهانی با محیط زیست سالم و جهانی بدون آزار دیدن جانوارن و جهانی با حقوق یکسان برای زن و مرد و غیره رو کردن…یه سری هم به عنوان اینکه این بازی کودکانه است و کارهای مهمتری دارن از زیر بار نوشتن در رفتن اما…
اما به عقیدهء من هیچ آدمی بی آرزو نمی تونه زنده باشه…همهء ما به اندازهء دنیاهامون آرزو داریم…
۱-همیشه آرزو دارم بتونم کابوسهای زندگیم رو نقاشی کنم اما…
۲-آرزو دارم بتونم تا آخرین دقایق زندگیم بابا رو در کنار خودم داشته باشم…
۳-آرزو دارم بتونم با اقتدار و احترام تو زندگی پیشرفت کنم…
۴-بزرگترین آرزوم اینه که بتونم تا اونجا که ممکنه با مشکلات تنهایی مبارزه کنم…
۵-آرزو دارم بتونم از روی بعضی از آدمها با لودر رد بشم!
به نوبهء خودم داریوش , مانیا , میرزا پیکوفسکی , سان جون , نیلوفر رو دعوت میکنم.
پی نوشت :
آرزوهای زندگی عاطفی هر آدمی به عقیدهء من انقدر خاص و لطیف و شکننده هستند که نباید هر جایی نقل بشن…باید تو صندوقچهء مهر و موم دل باقی بمونن…

ساده با تو حرف می زنم
این پرنده ای که من کشیده ام
چرا نمی پرد؟
این ستاره
سرد و کاغذی است
این درخت
بی بهار مانده است…

آدمها با عنوانهای همدیگر لاس میزنند تا میزان انسانیت یکدیگر را بفهمند!

چه استعداد غریبی داشتید در این که مرا متنفر کنید!دیگر در هیچ آینه ای زیبایی را رویت نمی کنم.گذشته همان قدر زشت است که دو خط عبوس آویزان و سرگردان کناره های لوچه ام…
به اشیاء آویزان شده ام.می خواهم به زندگی بچسبم,زندگی به من نمی چسبد.
وفتی کلاغ ها عشق می خورند.(فهیمه محفوظ)

بزرگترین اشتباه گاو در زندگیش این بود که به رنگ قرمز حساسیت نشون داد…