بایگانی ماهیانه: ژانویه 2007

همهء ما
برای ادامه زندگی نیاز به دغدغه داریم…
دغدغه کم آوردم…

بی حوصله تر از اونیم که بخوام برم سفر…
این دلشورهء مزخرف هم به همه چیز اضافه شده…
بابا گفت :
سفر میکنیم!!!!
ما هم گفت :
چشم خان والا!

پروردگارا
ما را از شر سرماخوردگی رها بگردان
آمین
پینوشت :
و خداوند پنیسیلین را آفرید
آی!

هیچ گاه تحسینم مکن
چون مجبور می شوم
آنچه که می گویی باشم
نه آنچه که واقعا هستم.
ساناز

این خودخواهی محض که فکر کنی فقط خودت از آرزوهات گذشتی…
پس من و آرزوهام چی؟

این خود خواهی نیست…
این خواستن دقایقی از بهترین و خاص ترین روز یک عزیز برای لمس حس باهم بودنه…
هر چند که بدون گوشزد این نکته…شاید تو آخرین فردی باشی که تو این روز بهش فکر میکنه…
آره
هی فلانی زندگی شاید همین باشد; یک فریب ساده و کوچک, آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او نمی خواهی, من گمانم زندگی باید همین باشد .

ماجرا اینه…چهار ماه به طور کاملآ همه چیز رو تعطیل کردی…از صبح تا شب I am a window می خونی تا اگه با کنسول مصاحبه دادی شر و ور جوابشو ندی…و حالا…در روزمره غرق شدی و خبری از ویزا نیست…عکاس باشی میگه خودتو خاموش کردی…
و من در دود مبهمی غرق شدم…یه جور بی وزنی گنده…اینکه دیگه از تمامی دنیاهایی که به سختی بدستشون آوردی جدا بشی و روزمره و مشکلاتش احاطه ات کنن…
از روزمره متنفرم…از بحثهای روزمره متنفرم…از آدمهای روزمره متنفرم…از آدمهای تکراری متنفرم…از حرفهای تکراری متنفرم…
دارم غرق میشم…
تا حالا غرق شدی؟

وقتی صورت و دستای یخ کرده ات رو زیر آب داغ میگیری حس خاصی بهت دست میده…یه کرختی لذت بخش…یه جور خلسهء آرام…
الان این حسو دارم!
پی نوشت :
اتقدر هیشکی برام نرگس نخرید که امشب رفتم برای ماما دو تا بسته خریدم!

یک دعای کوچک و ساده
برای رهایی از این شب پر تشویش…
پینوشت :
هم اکنون نیازمند دعاهای سبزتان هستم!