بایگانی ماهیانه: اکتبر 2006

پستچی نامه ام به خدا را کمی دیر به دستش رسانده بود…
فقط
کمی
دیر…

ما
همیشه صداهای بلند را می شنویم
ما
پر رنگ هارا میبینیم
ما
سخت هارا می خواهیم
غافل از اینکه خوب ها
آسان می آیند،بی رنگ می مانند و بی صدا می روند…

در هوای مبهم ابری،قطره های بارون نرم نرم روی شیشه ماشین می لغزند و قطره های اشک دخترک چینی،نرم نرم به روی گونه هاش…
آنچه که از دست رفته،رفته دخترک…
بازگشتی در کار نیست…
تو
هیچ وقت
نمی توانی باز گردی به آن گذشته ای تلخ…
پس در آینده بمان…

( پدر آن دیگری) نوشتهء پری نوش صنیعی را یک روزه سر کار خواندم…در میان اون همه داستان کوتاهی که از چشمه خریده بودم این کتاب رو هم برداشتم…کتاب ساده و روان است,به آهستگی شما رو با خودش می کشونه… به همه پیشنهاد خواندش رو میکنم…نمیدونم چرا اما بشدت نحوه نگارش رو دوست داشتم… بی بی داستان شبیه مادر بزرگ از دست رفتهء خودم بود…
/1385/07/book.jpg
پینوشت
تصاویر خوابها رفته رفته مبهم تر میشن…مثل دیدن اشباهی می مونن که تو دود سیگار غرق شدند…

بحث بر سر کیهان کلهر بالا گرفته…می روی بیرون…برمیگردی…بچه ها با خنده می گویند :
مثل عهدیه می خواند و می رقصد…
لبخند میزنی…

شب احیاست…
تو مشروب می خوری و من چایی گلاب بعد از جوشن کبیر…

- مثل U U عقب و جلو میرود…
مثل فنر دور و نزدیک میشود…
مثل pop corn بالا و پایین می پرد…
- نمیشه مثل آدم کسی رو دوست داشته باشی بی ظرفیت؟

از آنچه می گذرد کنار گیر
آرامش ژرف پیداست…

تعالیم گائوتمه بودا برای گوسفندان