بایگانی ماهیانه: سپتامبر 2006

حق با توست
یه وقتایی باعث میشم یه سری جانورها احساس کنن آدم هستن!
پینوشت:
ساعت ۲ شب…نتونستم بر وسوسهء دیدن فیلم Memoirs Of A Geisha غلبه کنم…
بی نظیر بود.
فقط یک جمله :
گیشا یک هنرمنده در این دنیای مواج….

تابستان تمام شد…شاید آخرین تابستان باشه…
چقدر کار هست برای انجام دادن…
دانشگاه…زبان…کار…
همه و همه در ۷ ماه …
چقدر کار هست…
و من…فقط دارم به خودم تلقین میکنم…
همه چیز درست میشه

The Red Violin
/1385/06/3.jpg
با موسیقی این فیلم میتونین به اوج برین…ویولون ناب…
داستان فیلم رو خیلی دوست داشتم…
تمام روح یک زن در یک ویولون…
پیشنهاد دیدنش رو میدم

اونها حتی لیاقت انتخاب شدن رو هم نداشتند…در اون میان من تو رو انتخاب کردم…
غم انگیزه…مگه نه؟

نه
هنوز نه
هنوز یک شعر مانده به ۱۱…
برایم یک شعر می خوانی؟

کنسرت شهرام ناظری در نوع خودش بی نظیر بود…
/1385/06/33885_113455.jpg
کنسرت به جای ۹،۸ شروع شد…(دقیقآ یکساعت و نیم علاف بودیم) نه تنها دربهای ورود ساعت ۷٫۳۰ بسته نشد؛بلکه وسط کنسرت برو بیایی بود که نگو…
از لحاظ صدا واقعآ بی نظیر بود…فقط دو طرف سن چند تا باند بزرگ بود و تمام…جناب ناظری داد هم که میزد باز به زحمت به آخر زمین تنیس انقلاب میرسید…
و حالا شهرام ناظری عزیز
گل کاشت! تو عمرم انقدر آواز خارج نشنیده بودم…
به سبک خوانندگان پاپ ایستاده تمام بر نامه رو اجرا کرد و انقدر خودشو تکان داد که آدم فکرمیکرد اگه۶،۸ بزنن چی میشه…
زمستان رو که در حد فاجعه اجرا کرد…باقیش بماند…
اما روی هم رفته خوب بود…
اگه نمیرفتم فکر میکردم چه چیزی رو از دست دادم…
با تمام احترامی که برای شهرام ناظری قائلم و با یه سری از قطعاتش خاطره دارم اما دیگه به کنسرتش نمیرم.
همراهی یه دوست خوب و گپ زدنمون خیلی بیشتر از کنسرت چسبید.
مرسی یه دنیا

سلام آقا
خیلی وقت بود که می خواستم کمی با هم گپ بزنیم…
کمی وقت دارید؟
اینک انتظار،فرسایش زندگی ست.
زمان داره میگذره آقا
روزهای کودکی رفت…نوجوانی هم
آقا
به زودی ۲۴ ساله خواهم شد…
ما از هر آنچه حصار آفرین بوده است،گریخته ییم.
تصمیم بزرگی دارم آقا که میترسم از آخر قصه اش
آقا
بزرگی این تصمیم به تمام راههای رفته و نرفته ام در این سالها دَر…
درطریق تو کوهها پناه آهوان سرگردان است.
نه آقا
اشتباه نکنید
عاشق نشدم…دیگر عاشق هیچ کس نخواهم شد…
آقا
کودک همیشه عاشق شما از عشق گریزان شده…
من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم.
آقا
چند سالیست که در ابری تیره فرورفتم…
کسی که نداند
شما می دانید چرا…
نفرین،بی ریا ترین پیام آور درماندگی ست.
آقا
رنگهای زندگیم را گم کرده ام…
آقا
تیره شده ام…
آقا
کمی رنگ به من قرض میدهید؟

فقط میشه اینو گفت :
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثال می دانیم
خورشید چراغدان و عالم فانوس
ما چون صوریم که اندر او حیرانیم…
احساس میکنم شبیه بلیط هواپیما و ویزا دیده میشم برای آدمها…
ای دل غافل دل شیدا…

خسته ام…خواب آلود…
جشن خانه سینما تمام شد…
خوب یا بد؟
فرقی نمیکنه…مجموعه ای از بهترین آدمها در کنارم بودند که حضور هر کدامشون به تنهایی عزیز و گرامی ست.
من خوبم
خسته
و کمی به خواب نیاز دارم…