بایگانی ماهیانه: آگوست 2006

خزعبلات قبل از سفر

۱-ده روز…بلاد کفر…
۲-چقدر دلتنگ میشم…
۳-از اول می نویسم…تمام داستان زندگی رو…
۴-آخرین شب به بحث گذشت…
۵-از همین حالا دلتنگم…
۶-دیگه نمی خوام چشمهای رنگی رو غم آلود ببینم…
۷-از همشون متنفرم…
۸-بر میگردم و هیچ کدومشون نیستن…
۹-نه موبایل…نه اینترنت…نه هیچ تماسی…فرار میکنم از هر ارتباطی با این خراب شده…
۱۰-و من بسیار دلتنگ میشم…
۱۱-شاید ده روز دوری خیلی چیزها رو درست کنه…
۱۲-یک بازنگری کامل نیاز دارم…
۱۳-این عدد نحس است
۱۴-یادته می ترسیدیم که نکنه جنگ بشه و من بمونم اون خراب شده؟
۱۵-دیگه هیچ کدوم از احساساتم رو مخفی نمیکنم…
۱۶- تمام دلشوره ها و بدیها رو میزارم و میرم…همشونو خاک کردم…بر میگردم بدون هیچ تلخی ای…
۱۷- همیشه حرفی بود
که نا گفته ماند
و لبخندی
که سفر کرد
آینده ها گذشت
و ندیدی
که این سطرهای سیاه
به امید دیدار ماند
و فزونی این همه واژه از بی نهایت
تنها به سه نقطه
قناعت کرد
حالا بگو
بر این پیشانی نحیف
که جایی برای
نوشتن نیست
فرصتی برای خواندن هست؟
یا باز…
باور کن
باور کن تقصیر این خطوط موازی نبود
تو به انتها نرسیدی
این را تمام ریل ها میدانند
تا سوم شهریور…
راستی
۱۷ تا شد……..به نیت ۱۷ اسفند………روزی که بالهایم به یغما رفت….
خداحافظ
دم نوشت ۱
هر چی خواست گفت و بعد…
- حالا شب آخره…برو خوش بگذره…
و من…
دم نوشت ۲
۳/۴ ساعت دیگه میرم…
می دونی…
این حسه خیلی عمیق تر از اونیه که فکرشو میکردم…
تمام آشفتگیها رو خاک میکنم و میرم…

با موهایی کوتاه شده تو تاریکی کوچه راه میری…ساری گلین زیر لب زمزمه میکنی…به همه چیز فکر میکنی…
کوچه داره کش میاد…
همه چیز داره کش میاد…حتی خودت…
شوکا هم آرامم نکرد…

این وابستگیه زیاده…خیلی زیاد…چرا؟
خودمم نمیدونم
به طرز ویرانه کننده ای روز به روز بیشتر میشه…
مثل آدمی هستم که مونده بین دو تا دیوار که هی دارن تنگ تر میشن و تورو بیشتر در خودشون حل میکنن…
دارم حل میشم…
شاید سفر بتونه این حجم عظیم رو…
شاید سفر…
نه
سفر بیشتر دلتنگ میکنه.

احمقانه است…باید همین حالا بفهمی که فردا شب میری…باید همین حالا بفهمی…ساعت ۴…متنفرم از خودم اینجور وقتا…چرا نمیدونستی؟

انگشتان لکاته بازت را آرام تر بر بخار ذهن بکش
درون آنهمه همهمه گاه وبیگاه
چیزهایی ست که خاطره مینامیمشان
دفنشان کردیم
برای از یاد بردن آنچه جوانی کردن نامیدند.
نمیدونم از کجا خونده بودم اینو که گذاشته بودم زیر میز کارم…

موهاشو کوتاه کرده
موهاشو کوتاه کرده
موهاشو کوتاه کرده
موهاشو کوتاه کرده
موهاشو کوتاه کرده
موهاشو کوتاه کرده
ما زادهء تصمیم های نابهنگامیم….
میرم موهامو کوتاه میکنم
میرم موهامو کوتاه میکنم
میرم موهامو کوتاه میکنم
میرم موهامو کوتاه میکنم
میرم موهامو کوتاه میکنم
میرم موهامو کوتاه میکنم
امضا:
حسود

کار تو روزنامهء ورزشی همینش بده…از هیچ جای دنیا خبر نداری…یه کرهء دیگه است…با حرفها و صداها و اصطلاحات خاص خودش…
احساس می کنم تو یه جزیرهء دیگه ام…
نه سیاست…نه اجتماع…نه حادثه…هیچ…
آدمهایی مشخص…حرفهایی مشخص…بحثهایی مشخص…
همه چیز تکراریه…

به وبلاگم حسودی میکند….
_ تو وبلاگ و موبایلتو بیش از همه چیز دوست داری
در بارهء وبلاگم درست گفتی…
کودکیهام در آرزوی داشتن یه عروسک سخنگو،مثل همونی که الدوز تو کتابهای صمد بهرنگی داشت گذشت…
عروسک سنگ صبور
وبلاگم عروسک سنگ صبور منه…
می تونی تا آخر عمر بهش حسودی کنی……….
یادتونه جملهء الدوز رو تو کتاب الدوز و عروسک سحنگو؟
عروسکم
یا تو حرف بزن یا من میترکم….

تو باعث شده ای که آدمی از آدمی بهراسد.
تراشنده ی آن گنده بتی تو
که مرا به وهن در برابرش به زانو می افکنند.
تو جان مرا از تلخی و درد آکنده ای
و من تو را دوست داشته ام
با بازوهای ام و در سرودهای ام.
تو مهیب ترین دشمنی مرا
و تو را من ستوده ام،
رنج بده ام ای دریغ
و تو را
ستوده ام.
شاملو