بایگانی ماهیانه: جولای 2006

و تنها تویی که می توانی روز را در من برویانی
و شب را از درونم فراری…

رفتم کافه…
جات خالی بود رفیق…خیلی خالی سام…

کسلم…
روزنامه ام…
از بغض های مداومم خسته شدم…
دلم شوکا میخواد…قهوه ترک…دود سیگاری که تو فضا پراکنده است…
دل
تنگ
هستم…

ا

داخلی – عصر – کافه ای دور
فنجان قهوهء ترک با لبخند به فنجان قهوهء فرانسه نگاه میکنه…
فنجون قهوهء فرانسه با لبخندی زیرکانه می پرسه : چیزی شده که به من اینجوری لبخند میزنی؟
چه کسی میگه دو تا فنجون نمیتونن عاشق هم باشن؟

گوشواره ها گم شدن…
هر دوشون…
هم دوستت دارم
هم تو خودخواهی
دیگه دوستم نداری
دیگه خودخواه نیستم

گیج میزنم وسط یه عالمه اتفاق که همشون برای من افتادن…
اینکه بخوای هی بخودت تلقین کنی که همه چیز همین طوری که داری میبینی یه کم سخته…
وقتی بخوای دلتنگیتو یه جور دیگه معنی کنی و هی پای عقل و منطق رو بکشی وسط…
از هر چی منطق و عقل و آینده و قدبازی و لجبازیه متنفرم…
****
هیچ وقت فکر نمیکردم رفتن یه دوست انقدر تعبیرش برام سخت باشه…
خنده داره
دیشب زنگ زدم به گوشی سام…
خاموش بود

۱-هیچ وقت موقعی که یک دندانپزشک داره لثه رو جراحی میکنه و دندونتون رو بیرون میکشه تو شیشهء عینکش نگاه نکنین…
۲-هیچ وقت موقعی که یک دندانپزشک داره با نخ و سوزن لثهء له شدتونو میدوزه سعی نکنین توی شیشهء عینکشو نگاه کنین…
۳-هیچ وقت سعی نکنین جلوی بغضتون رو بگیرین و گریه نکنین چون یهو لثهء بخیه شدتون خونریزی می کنه و …
۴-هیچ وقت زود از مسجد در نیاین تا تو ماشین دربست زار زار عر بزنین و از شدت خونریزی لثه تون در حال مرگ باشین…

باید برم دندانپزشکی…دوتا دندونم رو همزمان میکشه…بعد برم روزنامه…مدیر مسئول عزیز اعلام کرده که برای صمیمانه تر شدن جو و بهتر شدن اوضاع روزنامه می خواد از امروز تو تحریریه بشینه…باید یه سر برم مجله زنان پیش خانم شرکت و روز زن رو تبریک بگم…ساعت ۱ باید مسجد الغدیر باشم برای مراسم سامی
چقدر زمان سریع میره جلو…حتی اندوه ما رو درک نمیکنه…
هنوز همه در شوک بسر میبریم…هنوز همه به هم میگن چرا…سهیل یه وبلاگ راه انداخت تا همه ازش بنویسن …همهء اونهایی که میشناختنش و دوستش می داشتند…
امروز سومین روزیه که نیست
این نوشته مال امید بود…نتونستم نزارمش اینجا
بنویس پس چرا سکوت کردی
با توام ای دست چرا توان نوشتن از تو رفته
فریاد بزن پس چرا سکوت کردی
با توام ای قلب چرا لب دوخته شدی
گریه کن پس چرا سکوت کردی
با توام ای چشم چرا اشکی نمی ریزی
بشکن پس چرا سکوت کردی
با توام ای بغض چرا گردرد شدی
شاید هنوز در باورتان نیست
او دیگر رفت ، بازگشتی نیست
رویای که سالها دل خوش آن بودید
بنویس ساده بنویس
به سادگی همین عشق
به سردی همین جدایی
فریاد بزن فریاد
به بلندی نگاهش
به تلخی این درد
گریه کن گریه
برای معصومیت از دست رفته ام
برای تمامی پاکی اش
بشکن ای بغض بشکن
سالهاست در انتظاری
در غربت دیدارش نخواهی شکست
در غربت رفتنش بشکن
دم نوشت :
این شعر مال سام بود نه امید…آخرین شعر سام بود