مردی بود که هیچ وقت نمیتوانست چیزهایی را که شروع کرده بود، تمام کند. فهمید که این جوری کاری پیش نمیرود. بنابراین یک روز صبح از جایش بلند شد و گفت:
«تصمیمی گرفتم: از حالا به بعد، هرچه را که شروع میکنم...»
کافهی زیر دریا / استفانو بنی / ترجمهی رضا قیصریه
«آبان، این در رو که میبینی، این در خونهی ماست. این رنگاش هم که ریخته شده که نمیدونم کجاست، مال ماست. بعد این یه لنگه در هم مال ماست. این چیز پیچیدهای هم که اینجا میبینی چهارتا میخ داره، مال ماست. یه چیزی هم این وسط داره که آفتاب خونهی ماست. این هم که آسمون خونهی ماست. بعد …. دیگه … دیگه … این سوراخی که اینجا میبینی مال ماست. بعد پشههایی هم که ازش رد میشن، مال ماست. این زنگه قفله هم مال ماست ….آبان … شیر آب … چکه هم میکنه … مال ماست.»
دیشب خواب یه دوست قدیمی رو دیدم... حس خوبی داشت... اینکه خواب کسی رو ببینی که شاید توی بیداری ازش غمگین باشی اما توی خواب بیاد بهت توی شستن ظرفا کمک کنه...
خوابم رو دوست داشتم....